خرید بک لینک
معلمی حس خاصی داره... و اوج این حس خاص توی امتحان نشون داده میشه، زمانی که میبینی که دانش آموزها بلدن! هرچقدر امتحانت ابعاد بیشتری از سواد و فهم دانش آموز رو هویدا کنه، شادمانی تو هم فزون تر!یه حس خوب دیگه، حس زمانیه که یه برنامه رو طراحی میکنی، دیگران رو هدایت میکنی، برنامه ریزی و اجرا و خلاصه وقتی همه کارا انجام میشه و چیزی که فقط تو ذهنت بوده توسط صد نفر آدم اجرا میشه و میبینی که کار به نتیجه نشسته، یه حس خوب به آدم دست میده...رسم شده تو مدرسه ما، که امتحان دو قسمت داره، لااقل امتحان های علومشون به این ترتیبه که دو قسمت داره، یه قسمت برگه ای که مینویسن و تمام، و در ادامه اش یه قسمت طولانی تر و چالش بر انگیز تر که بچه ها گروهی فعالیت میکنن و ابعاد دیگه ای از فهم بچه رو محک میزنیم، از توانایی های فیزیکی و تکنیکی، تا قدرت تحلیل و تشخیص و ...امروز من کارآزمونی رو که طراحی کرده بودم، از دانش آموزای خودم گرفتم، و نمیدونید چقدر حس خوبی بود وقتی دیدم که کارآزمونی که از صدر تا ذیلش رو خودم طراحی کردم اجرا شده و توسط دانش آموزایی که همشونو طی این چندماه خودم آموزش دادم پاسخ داده میشه، و وقتی میبینم دانش آموزا نه تنها بلدن، که فهمیدن، لااقل عده ای فهمیدن... نمیدونی چقدر حس شیرین و خوبیه...امروز خسته ام، از شش صبح بیدار شدم و یه کله کار کردم و بین طبقات مدرسه دویدم که کار اجرا بشه و پیش بره

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 0:15

حکایت این روزهای من، حکایت تکرار استحکایت این روزهای من، حکایت تکراری مکرر است که نه میتوان از آن اجتناب کرد نه میتوان نادیده اش گرفت و نه میتوان آسوده از کنارش عبور کردحکایت، حکایت تکرار تک تک روزهای سختی است، گویا زندگی مرا با سختی نوشته اند، خوشی به ما نیامده است. حکایت این روزها، قصه جنون است! مگر میشود مجنون نباشی و چنین دل ببازی و چنین راهی که میدانی سزایی جز نیستی ندارد، سر دهی؟ مگر میشود مجنون نباشی و پشت پا به همه اندوخته های سالهای آغازین جوانی بزنی و همه چیز را با نوآموزگان از نو آغاز کنی؟ همه چیز را با هشت سال کوچکتر ها؟ همه چیز را با کسانی بسیار کوچکتر، بسیار شاد تر، بسیار پرانرژی تر و جوانتر؟ مگر میشود مجنون نباشی و راه آسودگی و غنا را نادیده گیری و راه سختی و چالش در پیش نهی؟ مگر میتوان مجنون نبود و جنون آمیز کار کرد؟حکایت این روزها، حکایت دو پاره شدن در میان دو سوی زندگی است، دو سمتی که هر یک، گوشه ای از خواسته های تورا دارد و گوشه ای درد... دو سمتی که بی هیچ یک، دیگری را نمیتوان ستود... دو سمتی که باید زندگی کرد تا دریافت، باید تا انتهای خط رفت تا از تصمیم مطمئن شد. زمانی میتوان اطمینان حاصل کرد، که دیگر راهی برای رفتن و ماندن نیست، زمانی که دیگر تصمیم گیری بی معناست، زمانی که شده است آنچه میتوانست بشود.حکایت این روزها، بلایی است که حاکم ظالم و بی تدبیر بر سر

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 0:15

صفحه بندی